از زندگی مجرمانه خسته شده بودم...
به چند پسر و دختر طراحی درس میدادم که مجاز نبود،
برای طراحی از مدل زنده استفاده میکردم که مجاز نبود،
سر کلاس صحبتهایی میکردم که مجاز نبود،
بجای سریالهای تلویزیون خودمان کانالهایی را تماشا میکردم که مجاز نبود،
به موسیقیای گوش میکردم که مجاز نبود،
فیلمهایی را میدیدم و در خانه نگهداری میکردم که مجاز نبود،
گاهی یواشکی سری به "فیس بوق" میزدم که مجاز نبود،
در کامپیوترم کلی عکس از آدمهای دوستداشتنی و زیبا داشتم که مجاز نبود،
در مهمانیها با غریبههایی معاشرت میکردم که مجاز نبود،
همهجا با صدای بلند میخندیدم که مجاز نبود،
مواقعی که میبایست غمگین باشم شاد بودم که مجاز نبود،
مواقعی که میبایست شاد باشم غمگین بودم که مجاز نبود،
خوردن بعضی غذاها را دوست داشتم که مجاز نبود،
نوشیدن نوشابه هایی را ترجیح میدادم که مجاز نبود،
کتابها و نویسندههایمورد علاقهام هیچکدام مجاز نبود،
در مجلهها و روزنامههایی کار کرده بودم که مجاز نبود،
به چیزهایی فکر میکردم که مجازنبود،
آرزوهایی داشتم که مجاز نبود و...