الو... صدای منو دارید؟
مختصر میگویم . در هوایی که نفس های تو نیست نفسم میگیرد ....
نویسندگان
نظر سنجی
ستاره چه جور شخصیتی داره ؟






خدایا !



کودکان گل فروش را می بینی ؟!

مردان خانه به دوش ...

دخترکان تن فروش ...

مادران سیاه پوش ... ...

واعظان دین فروش ...

محرابهای فرش پوش ...

پسران کلیه فروش ...

همه را می بینی ؟


کاری کن




[ شنبه 2 مهر 1390 ] [ 12:42 ق.ظ ] [ ستاره 123 ]
 

عروسک غصه من گهواره خابت کجاس

اسب قشنگ کاغذی پولک آفتابت کجاس

بالو پر نقره ای کفتر عشقمو کی بست

آینه طوطی منو سنگ کدوم کینه شکست

عروسک غصه من زخم شکسته با تنت

بمیرم ای شکسته دل چه بی صداست شکستنت

صدای عشق منو توچه تلخو گریه آوره

تو این سکوت غصه ای شاید صدای آخره

بعد از منو تو عاشقی شاید به غصه ها بره

شاید با مرگ منو تو عاشقی از دنیا بره

عروسک غصه من سوختن من ساختنمه

تو این قمار بی غرور بردن من باختنمه 

عروسک غصه من شکستنت فال منه

این سایه همیشگی مرگه که دنبال منه

عروسک غصه من زخم شکسته با تنت

بمیرم ای شکسته دل چه بی صداست شکستنت

جغدای عاشقو ببین از پل آبی میگذرن

عروسک قلبشونو به جشن بوسه میبرن

اما برای عشق ما اون لحظه آبی کجاس

عروسک غصه من پس شب آفتابی کجاس




[ شنبه 2 مهر 1390 ] [ 12:42 ق.ظ ] [ ستاره 123 ]

به سنی رسیده ایم که محتاجیم به نگاه معطر و این هوس نیست ...


به سنی رسیده ایم که دلمان می خواهد قلبی برایمان بتپد و این هوس نیست ...


به سنی رسیده ایم که هر نرسیدن مساوی ست با مرگی دیگر – و این فاجعه ست !


به سنی رسیده ایم که دیگر عروسک و ماشین کوکی نیازهایمان را برطرف نمی کنند ...


 و باز نیاز فعلی هوس نیست –


خواستن است آنهم ناب ِ ناب ...


بیا از عشق ورزی به دیگری نهراسیم ..


خجالت زده نشویم .. که این اوج درماندگی ست ...


تو


عزیز ِ همیشه


مطمئنم که غیر از منی و حتما کسی را داری...


من گرچه بی تجربه ولی می دانم که چقدرخوب است کسی را داشتن..


پس همین حالا این غرور سرد را به فراموشی سپار


برخیز و به عزیزت زنگی بزن ...!


لحظات خوب ، برگشت پذیر نیستند ..


برخیز ...




[ شنبه 2 مهر 1390 ] [ 12:41 ق.ظ ] [ ستاره 123 ]

نسبت به تو حس کور میـلی دارم


دور و بـــــــر خود هـــزار لیـلی دارم



من نــاز نمی خرم شما هم نفروش


چون عاشق کشته مرده خیلی دارم 




[ شنبه 2 مهر 1390 ] [ 12:39 ق.ظ ] [ ستاره 123 ]


تمام پیامد ها را در نظر بگیر




نمیخواد کفش در بیاری ...



نمیخواد نمازی بخونی ...


نمیخواد آروم بیای...


نمیخواد به کسی کمکی کنی ...


نمیخواد پولی خرج کنی ...


نمیخواد ثروتمند یا تهی دست باشی ...


نمیخواد حرفی بزنی ...


نمیخواد وضو بگیری ...


نمیخواد صلواتی بفرستی ...


نمیخواد حافظ کل قرآن باشی ...


نمیخواد چشاتو ببندی ...


نمیخواد با دلی پاک بیای ...


نمیخواد دعا بخونی ...


نمیخواد زحمتی بکشی ...


نمیخواد کاری انجام بدی...


نمیخواد پاک باشی ...


نمیخواد با مرام


نمیخواد خوب باشی ...


نمیخواد جوراباتو در بیاری ...


نمیخواد حاجتی کنی ...


نمیخواد بترسی ...


نمیخواد کسیرو بکشی ..



فقط داری میای توووو دلتو بشور




[ شنبه 2 مهر 1390 ] [ 12:38 ق.ظ ] [ ستاره 123 ]


برای دلم،

 گاهی مادری مهربان میشوم، 

دست نوازش بر سرش میکشم، میگویم: «غصه نخور، میگذرد …» 

برای دلم، گاهی پدر میشوم، خشمگین میگویم: «بس کن دیگر بزرگ شدی ….» 

گاهی هم دوستی میشوم مهربان، دستش را میگیرم، میبرمش به باغ رویا … …. 

دلم ، از دست من خسته است




[ شنبه 2 مهر 1390 ] [ 12:36 ق.ظ ] [ ستاره 123 ]

از زندگی مجرمانه خسته شده بودم...



به چند پسر و دختر طراحی درس می‌دادم که مجاز نبود،

برای طراحی از مدل زنده استفاده می‌کردم که
 مجاز نبود،

سر کلاس صحبت‌هایی می‌کردم که مجاز نبود،

بجای سریال‌های تلویزیون  خودمان کانال‌هایی را تماشا می‌کردم که مجاز نبود،

به موسیقی‌ای گوش می‌کردم که مجاز نبود،

فیلمهایی
 را می‌دیدم و در خانه نگهداری می‌کردم که مجاز نبود،

گاهی یواشکی سری به "فیس بوق" می‌زدم که مجاز نبود،

در کامپیوترم کلی عکس از آدم‌های دوست‌داشتنی و زیبا داشتم که مجاز نبود،

در مهمانیها با غریبههایی معاشرت می‌کردم که مجاز نبود،

همه‌جا با صدای بلند میخندیدم که مجاز نبود،

مواقعی که میبایست غمگین باشم شاد بودم که مجاز نبود،

مواقعی که میبایست شاد باشم غمگین بودم که مجاز نبود،

خوردن بعضی غذاها را دوست داشتم که مجاز نبود،

نوشیدن نوشابه هایی را  ترجیح می‌دادم که مجاز نبود،

کتاب‌ها و نویسنده‌هایمورد علاقه‌ام هیچکدام مجاز نبود،

در مجله‌ها و روزنامه‌هایی کار کرده بودم که مجاز نبود،

به چیزهایی فکر می‌کردم که مجازنبود،

آرزوهایی داشتم که مجاز نبود و...







[ شنبه 2 مهر 1390 ] [ 12:33 ق.ظ ] [ ستاره 123 ]

می دانی و آگاهی که عاشقانه عاشق هستم،

و کمکم کن تا آنکس که دوستم دارد را دوست داشته باشم.


به کسی وفادار باشم که صادقانه به وفا احترام بگذارد،

به من بیاموزتا بتوانم بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند،

به من بیاموز لبخند بزنم به کسانی که هرگزتبسمی بر لبم ننواختند،

به من بیاموز که ببخشم در حالی که دلم پر از نفرت است از دستشان،

و محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند...




[ شنبه 2 مهر 1390 ] [ 12:06 ق.ظ ] [ ستاره 123 ]

با اینکه تنها موندی و هیچکسی و نداری


عزیز من غصه نخور وقتی خدا رو داری


عزیز من گریه نکن فدای قلب تنگت


حیفه که بارونی باشه اون چشمای قشنگت


خسته نشو؛خسته نشو از این روزای خسته


من که این و خوب می دونم چقدر دلت شکسته


بزار تا دنیا بدونه این تویی که نباختی


با او همه در به دری روز و شبا رو ساختی


بزار تا دنیا بدونه هنوز دلت جوونه


عزیز م من خسته نشو از دست این زمونه


یه روزی از همین روزا غصه و غم می میره


این روزگار بی وفا به دست تو اسیره

یه روزی هم صدا میشی با نغمه های تازه

 

ترانه هات عوض میشه..اگه بدی اجازه


خسته نشو؛خسته نشو از این روزای خسته


 در به دری تموم میشه..پس دیگه گریه بسته




[ شنبه 2 مهر 1390 ] [ 12:04 ق.ظ ] [ ستاره 123 ]

امشب میخوام یه دعا براتون بزارم.هفته ای یه بارم که شده بهش فکر کنید وسعی کنید تو زندگی روزمرتون ازش استفاده کنید.

 

ای کریم این عبد را به خود وا مگذار تویی قادر وتوانا

 

تو رو بخدا دعا کن.بخاطر خودت میگم




[ جمعه 1 مهر 1390 ] [ 11:59 ب.ظ ] [ ستاره 123 ]

آیا سقفی بالای سرت هست؟

نانی برای خوردن ؛

لباسی برای پوشیدن ؛

و ساعتی برای خوابیدن ؛

داری؟ آری ...؟

نامی برای خوانده شدن ؛

کتابی برای آموختن ؛

و دانشی برای یاد دادن ؛

داری؟ آری ...؟

بدنی سلامت برای برداشتن سبد یک پیرزن ؛

سخنی برای شاد کردن یک کودک ؛

دهانی برای خندیدن و خنداندن ؛

داری؟ آری ...؟

لحظه ای برای حس کردن ؛

قلبی برای دوست داشتن ؛

و خدایی برای پرستیدن ؛

داری؟ آری...؟

پس خوشبختی ،

بسیار خوشبخت  ...




[ جمعه 1 مهر 1390 ] [ 11:59 ب.ظ ] [ ستاره 123 ]

عقل بیهوده سر طرح معما دارد   

 بازی عشق مگر شاید و اما دارد 

  

 در خیال آمدی و آینه ی قلب شکست 

  آینه از امروز تماشا دارد 

 

  نفس سوخته دارم به شتابید ای خلق 

  قطره ای قصد نشان دادن دریا دارم 

 

 عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت 

  چه سخن ها که خدا با من تنها دارد   

منبع:www.gonjishk.blogsky.com




[ جمعه 1 مهر 1390 ] [ 11:57 ب.ظ ] [ ستاره 123 ]

سلام دوست عزیز.

امیدوارم خوش بگذرونی.(اینجا رو نمیگم !تو زندگی)و همیشه موفق باشی.

نمیدونم چرا ولی همیشه هر اتفاقی که برام میافته رو دوس دارم بنویسم تا همه بخونن.چه کسی بهتر از هم وطنم؟؟؟!

میدونید چیه اینا رو مینویسم تا شما بهم کمک کنید اگه بهم کمک کنیم دیگه چیزی به اسم غصه تو دنیا نمیومه.وای وقتی فک میکنم میبینم یعنی میشه یه روزی برسه که همه مث خونواده کنار هم باشیم و پشت همو خالی نکنیم؟اینا همش تقصیر خودمونه اگه ایمانمونو به خدا بیشتر کنیم دیگه تو دنیا جنگ و دعوایی به پا نمیشه.

خدا ، خدا ، و بازم خدا.فکرشو بکن خداتو چقدر دوس داری؟...خیلی زیاد!بندشو چطور؟.......؟چه جوابی میدی؟بندشم اندازه خودش دوس داری؟یانه؟اگه دوس نداری بدون هنوز ایمانت بخدا قوی نشده.

یه وقت خدایی نکرده تو دلت نگی: نچ ای بابا اینم مث بچه آخوندا نشسته رو منبر و داره برا ما روضه میخونه.!نه بخدا اینا همش چیزاییه که تو دلم میگذره.منم مث شماهام.اصلا از نصیحت خوشم نمیاد.ولی اسم اینا نصیحت نیست .

پایه ی حضرت مسیح دوستی و صلح بوده!مگه نه؟خب ما چرا دوستی و صلح و تو دنیا برقرار نمیکنیم!البته به لطف بعضی دخترا و پسرای ایرونی این دوستیا (از نوع دیگش)برقرار شده.خب الحمدالله!!!!!!!!!!1

امروز و حتی نیم ساعتم که شده به چیزایی که گفتم فک کن.نیم ساعتم نه.حتی یه ربع.

نظرتم برام بگو خوشحال میشم بدونم دوستام نظرشون درباره ی حرفام چیه!




[ جمعه 1 مهر 1390 ] [ 11:40 ب.ظ ] [ ستاره 123 ]

قوی ترین آدم جهان هم که باشی


 

وقت هایی هست

 

که دستی باید لمس ات کند


 

تنی

 

تن ات را داغ کند

 

و لبی

 

 

طعم لب ات را بچشد


 

مستقل ترین آدم جهان هم که باشی

 

وقت هایی هست

 

که دلت پر میزند برای کسی که برسد

 

و بخواهد که آرام رانندگی کنی

 

و شام ات را نخورده روی میز نگذاری و بروی


 

مسافرترین آدم دنیا هم

 

دست خطی می خواهد که بنویسد برایش


زود برگرد "


                            طاقت دوری ات را ندارم


[ جمعه 1 مهر 1390 ] [ 02:00 ب.ظ ] [ ستاره 123 ]

 

داستان زیبا و تکان دهنده

 

 

یکی از دوستان داستان بسیار زیبایی را برایم ارسال کرده بود که ضمن تشکر از ایشان این داستان جالب و خواندنی را  تقدیمتان می نمایم

داستان زیبا و تکان دهنده

یكی از دوستانم به نام پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید هنگامی كه پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد كه دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد. پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟"

 

پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این كه دیناری بابت آن پرداخت كنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای كاش..."
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزویی می خواهد بكند. او می خواست آرزو كند. كه ای كاش او هم یك همچو برادری داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:
" ای كاش من هم یك همچو برادری بودم."


پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با یك انگیزه آنی گفت: "دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟"
"اوه بله، دوست دارم."
تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی كه از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش كنم كه بری به طرف خونه ما؟"
پل لبخند زد. او خوب فهمید كه پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد كه توی چه ماشین بزرگ و شیكی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی كه دو تا پله داره، نگهدارید."


پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت كه پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر كوچك فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره كرد :
" اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه كه طبقه بالا برات تعریف كردم. برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نكرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری كه همیشه برات شرح می دم، ببینی."


پل در حالی كه اشكهای گوشه چشمش را پاك می كرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند




[ جمعه 1 مهر 1390 ] [ 01:52 ب.ظ ] [ ستاره 123 ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 6 :: ... 3 4 5 6

درباره وبلاگ

آنچه هستی هدیه خداوند است به تو . انچه میشوی هدیه توست به خداوند .
پس زیبا زندگی کن...


____________________________

یه پیچ رو هر چقدر سفت کنی ،
موقع باز کردن ، همونقدر باید زور بزنی … حالا هی منو بپیچون ،
به موقش برات دارم …
____________________________

دلم از دلم گرفته
موضوعات
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

تبادل لینک

خرید بک لینک